تبليغاتX
می جنگیم برای تنها بودن
می جنگیم برای تنها بودن

سلام من به دوستان من محرم پارسال پادگان بودم

خیلی سخت بود امیدوارم هیچ کس محرم از دست نده

اینم چند تا اس ام اس برای دوستان عزادار

 

 عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 2:19 توسط 2 دوست قدیمی| |

If people lived under water Seen On coolpicturegallery.blogspot.com

ادامه مطلب فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 5:49 توسط 2 دوست قدیمی| |

69lywdyvyuie6pqsl3a6.jpg

برگرد.......منتظرم
نمیدونم چقدر طول کشید نیم ساعت یک ربع پنج دقیقه یک ثانیه و شاید هم خیلی کمتر. در طول یک نگاه. آره فرصت کم بود اونقدر که بهم اجازه نداد عقلمو به کار بندازم منی که عشق و عاشقی رو ذره ای قبول نداشتم توی فرصت کم فقط با یک نگاه چنان عاشق شدم که انگار از همون لحظه ی تولدم یکی عشقو توی رگام تزریق کرده بود اینقدرعشق بهم تسلط پیدا کرده بود که اجازه نمیداد یک لحظه نگاهمو از روی نگاهش بر دارم یه آن به خودم اومدم دیدم زل زدم بهش و اونم داره با تعجب نگام میکنه زود خودمو جمع جور کردم که یه فقط متوجه این قضیه نشه ولی اون زرنگتر از این حرفا بود همونوقت از طرز نگاه کردنم تا ته خطو رفت اون روز از کنارش رد شدم و رفتم. شده بودم عین دیوونه ها با اینکه اولین بار بود اونو میدیدم با اینکه فقط چند ساعت از اومدنم گذشته بود ولی به انداره ی چند سال داغون شدم احساس میکردم دارم از تو خرد میشم .فرداش دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم همونجایی که دفعه ی اول دیدمش نزدیک اونجا که شدم به سختی قدم بر میداشتم پاهام سست شده بود خودمو کشون کشون رسوندم تا نزدیک شدم دیدم روی همون نیمکت نشسته و انگار منتظر کسیه چشمام از خوشحالی برق زد تا چشمش به من افتاد بلند شد و ایستاد منم رفتم نشستم روی چند تا نیمکت اونورتروقتی من نشستم اونم نشست .با خودم گفتم یعنی اون واقعا منتظر من بود؟اصلا نمیتونستم باور کنم .نگاه به ساعت کردم دیدم یک ساعته که نشستم و داریم همدیگرو نگاه میکنیم فقط منتظر یه اشاره بودم ولی اون فقط به من نگاه میکرد نه حرفی میزد نه حرکتی میکرد بلند شدم یه کم اون اطراف راه رفتم گفتم شاید بیاد طرفم ولی دیدم نه اون مثل اینکه فقط دلش میخواد منو نگاه کنه راهمو کشیدمو اومدم خونه توی راه فقط منتظر بودم که یه نفر از پشت سر صدام کنه ولی انتظارم بی فایده بود اونروز تا شب گریه میکردم فردا دوباره رفتم همونجا. دوباره روی همون نیمکت نشسته بود و تا منو دید بلند شد دلیل این کارش رو نمیدونستم اون روزم هر چی منتظر شدم کاری بکنه یا حرفی بزنه بازم فایده نداشت ما هر دو عاشق هم شده بودیم ولی هیچ کدوم قدرت انجام کاری رو نداشتیم ایندفعه اون بلند شد و شروع کرد به راه رفتن یه خورده اون اطراف راه رفت بعد اومد نزدیک من یه لحظه سرمو بلند کردم دیدم رو به روم ایستاده نگاهش کردم .یه چیزی آروم زیر لب گفت و یه نگاهی به من کرد و رفت من اصلا نفهمیدم چی گفت چون فقط محو صورتش بودم الان سه ساله که از رفتنش میگذره و من هیچ وقت نفهمیدم اون روز زیر لب بهم چی گفت من تا همیشه اینجا منتظرمیمونم تا بیاد اون جمله ای رو که آروم گفت با صدای بلند فریاد بزنه........
پایان

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 3:9 توسط 2 دوست قدیمی| |

   چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟   

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.

.

.

توضیحات در ادامه مطالب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:48 توسط 2 دوست قدیمی| |

داستانی گذاشتم که تا حالا من هیچ جای ندیدم دوستم تو دفتر خاطراتم نوشت

  به نام آنکه گر حکم کند همه محکومیم 

محبت شدیدی که سابقا نسبت به تو ابراز میکردم       

دروغی وبی اساس بود و درحقیقت نفرت من به تو

روز به روز بیشترمی شود و هر چقدر تورا بیشتر می شناسم

پستی تو در نظرم آشکارتر می گردد و

در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم وهیچگاه فکر نکرده و نخواهم کرد که

شریک در زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهای که اخیرا من با تو کرده ام

طبیعت وذات نا مهربانت را نمایان ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که

خشونت وتند خوی تو مرا بد بخت خواهد کرد و

اگر ازدواج ما سر بگیرد مسلما تمامی عمر خود را با تو

به پریشانی وبدبختی خواهم گذراند وبدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی خواهم گذراند و در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه به تو عشق نخواهد ورزید و نفرت من وکینه من پیوسته

متوجه توست واین نکته که باید بخاطر داشته باشی وبدانی

آنچه را که گفتم شوخی نیست وبدان که

این نامه را از صمیم قلب می نویسم وچقدرناراحت میشوم که اگر

بازهم درصدد دوستی با من باشی وبا نفرت از تو میخواهم

از پاسخ دادن به این نامه خوداری کنی  زیرا نامه های تو سرا پا

تظاهر ودروغ است ونمی توان گفت که دارای لطف وصمیمیت

صفاو مهربانی است


عزیزم حالا اگر میخواهی به عشق واقعی من پی ببری
 این نامه را یک خط در میان بخوان  


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:4 توسط 2 دوست قدیمی| |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:5 توسط 2 دوست قدیمی| |

8bl9sd33xrh5t5ccwlom.jpg 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:2 توسط 2 دوست قدیمی| |

      با دست خونی بنویس از دل زخمی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 20:40 توسط 2 دوست قدیمی| |

سلام دوستم دنبال فضولا میگشت گفت اینو بذارم تو وبلاگم

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:52 توسط 2 دوست قدیمی| |

طالع بینی رنگی

اگه دوست داری بدونی اسمت چه رنگی سری به ادامه مطلب بزن


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:46 توسط 2 دوست قدیمی| |

 

عاشق

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه ي خدا بخواند .

لباس پوشيد راهي خانه ي خدا شد ، در راه زمين خورد و لباسهايش كثيف شد .

او بلند شد  به خانه برگشت لباسهايش را عوض كرد و دوباره راهي خانه ي خدا شد

در راه در همان نقطه مجددا زمين خورد !

او دوباره بلند شد و به خانه برگشت و يك بار ديگر لباس هايش را عوض كرد

و راهي خانه ي خدا شد ...

در راه مردي  با چراغي در دست با او همراه شد و به او گفت كه در اين دوباري

 كه در راه افتاده او را ديده و در صدد ياريش بر آمده و چراغي آورده تا راه را بر او

روشن كند ، آنها به خانه ي خدا رسيدند و مرد در هنگام وارد شدن از مرد

ياري دهنده خواست كه با او همراه شود اما او درخواستش را رد مي كند !

مرد چند بار درخواستش را تكرار مي كند و هر بار جواب رد مي شنود ...!

از او سوال مي كند كه چرا براي نماز وارد نمي شود ؟

او در جوابش گفت كه : (من شيطان هستم) ، مرد ابتدا با شنيدن

اين جواب جا خورد !

شيطان در ادامه توضيح ميدهد :

من شما را در راه خانه ي خدا ديدم و اين من بودم كه باعث زمين خوردنتان شدم و

وقتي شما به خانه برگشتيد و با تميز كردن لباس خود دوباره به قصد نماز به

سمت خانه ي خدا راهي شديد خدا همه ي گناهان شما را بخشيد !

و من براي دومين بار موجب افتادن شما در همان نقطه شدم و باز هم شما با

تميز كردن لباس هايتان قصد خانه ي خدا كرديد و اين كار من باعث خانه ماندن

 شما نشد  و اينبار خداوند همه ي گناهان خانواده تان را نیز بخشيد ...!

من ترسيدم كه اگر يكبار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم خداوند تمامي

گناهان افراد دهكده تان را نيز ببخشد ...و به اين خاطر از سالم رسيدنتان

مطمئن شدم ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:37 توسط 2 دوست قدیمی| |

love

باسلام خدمت دوستان خوبم من میخوام خاطره یکی از دوستان را بنویسم

(قصه ی عشقه خیلی جالب)

قصه از این جا شروع شد که دوست من که اسمش (علی) بود به (الناز) زنگ زد (gf)

تا با هم کمی صحبت کنن که( الناز) دوستام در مورد تو حرف زدن(علی) هرچه

اصرار کرد الناز نگفت در موردش چی گفتن با اصرار علی الناز گفت دوستام گفتن علی با کسی دیگه هم رابطه دارد  علی خیلی ناراحت شد چون کاری که نکرده بود داشتن بهش میچسبوندن  بعد (علی) گفت من که بهت گفتم با کسی رابطه ندارم قبلا داشتم که الان حدود 1 سال شده از اون خبری ندارم و اون ازدواج کرده (الناز) تو هنوز اونو دوست داری (علی) اگر من از اول می گفتم که با کسی دوست نبودم تو الان منو سرزنش نمی کردی چون جزخودم و میترا و فرشاد کسی از ماجرا خبر نداشته (الناز)  دروغ میگی (علی) گفت نه جز من ومیتراو فرشاد ،اهان ابجی ندا بو برده بود (الناز) یکی به من گفته که تو برای ارزو گریه میکنی خیلی دوستش داری و نمیتونی ازش جدا شی (علی) تعجب کرد،به تو گفتن من دوستش دارم یعنی منو میشناسه تورو هم میشناسه از قضیه منو ارزو هم خبر داره غیر ممکنه داری دروغ میگی (الناز) نه بخدا راست میگم (علی) کی گفته ،غیر ممکنه اصلا ممکن نیست (علی) کی این حرفو زده (الناز) نمیتونم بگم قسمم داده که اسمشو نگم( علی )خوب دارم دیوانه میشم مگر ممکنه که 1نفر هم منو بشناسه هم تورو، تورو خدا بگو داره مخم میترکه اگر به من نگی امشب من تا صبح نمی خوابم( الناز) بی خیال اصلا من فراموش میکنم که چی گفته (علی) تو فراموش میکنی من نمیتونم فراموش کنم( الناز) من طرفو نمیشناسم به من یک رابط این حرفو گفته(علی) خوب اسمش (الناز)نه اصرارنکن تورو خدا (علی) هرچی بخوای من قبول میکنم فقط اسمشو بگو(الناز) نه اگر اسمشو بگم تو باهاش دعوا میکنی (علی) نه بخدا لااقل فقط اول اسمشو بگو (الناز) (ن)(علی) تورو خدا بگو کی هست من قسم می خورم باهاش هیچ کاری نداشته باشم (الناز) نه من نمیتونم (علی) به خدا کارش ندارم (الناز) قول میدی بهش هیچی نگی (علی) باشه قول میدم بگو دارم دیوانه میشم( الناز) ابجیت ندا (علی) کی ندا ،ندا تورو از کجا میشناسه وای خدایا این دنیا چقدر کوچیکه (الناز) نه من ندارو نمیشناسم اون هم منو نمی شناسه راستش یکی از دخترای فامیلمون با ابجیت دوسته (همکلاسی) امد خونمون من داشتم تو گوشیش ور میرفتم شماره تو رو دیدم بهش گفتم این کیه گفت داداش دوستم  اسمش علی یک دختررو دوست داره(ارزو) که بخاطرش میمیره وخیلی هم بهش وابسته است و بخاطرش چند باری هم گریه کرده (علی) خوب وای خدایا تو چقدر بزرگی  خوب اونا خبر ندارند که من الان حدود 1 سال از ارزو جدا شدم اون ازدواج کرده ولی هنوز دارن در باره منو اون فکرای بد میکنن خوب الناز اگر باور نداری حرفای منو زنگ بزن به این شماره ……28200937زنگ بزن (الناز) شماره کیه (علی) شماره میتراست دوست ارزوهم بوده میتونی از اون بپرسی تا باور کنی که من ارزو رو دوست ندارم و ازش خیلی وقته جدا شدم النازمیخوام باور کنی من فقط تو رو دوست دارم

 

تمامی این اسمهای در این قصه مستعار میباشد اگر تشابه اسمی بود من پوزش میخوام

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:56 توسط 2 دوست قدیمی| |

   
 
 
 
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…
 
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:37 توسط 2 دوست قدیمی| |

 

 دختران ایران

 ۱ - سینه جلو , باسن عقب , دماغ سر بالا
2- همشون میگن به هیچ پسری اطمینان ندارن اما با 10.000 تا پسر دوستن.
3- همشون قبل از اینکه باهات دوست بشن BF (دوست پسر ) نداشتن هیچ وقت.
4- BF شون مال خودشونه اما خودشون مال همه هستن.
5- همشون از دم خالی بندن.
6- هیچ وقت روز تولدت یادشون نیست.
7- خیلی اتفاقی وقتی باهاشون دوست میشی 4 روز بعدش تولدشونه.
8- همیشه کیف پولشون رو تو خونه جا گذاشتن.
9- همیشه فوق تخصص آرایش زننده دارن از این آرایشایی که وقتی می بینی حالت به هم میخوره.
10- همیشه 3 یا 4 تا خواستگار دکتر و مهندس دارن.
11- همه ی پسرای دنیا رو نگاه می کنن اما نباید BF شون حتی یک دختر غریبه رو هم ببینه.
12- همشون از دم مریم مقدسن

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:56 توسط 2 دوست قدیمی| |

 

How Do You Interpret Love?

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can''t tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can''t even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don''t know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover''s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

www.hamtarane.com

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I
cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them,
therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط 2 دوست قدیمی| |

بازیچه دست یار بودن عشق است

                                            آواره روزگار بودن عشق است

در محکمه ای که یار قاضی باشد

                                          محکوم طناب دار بودن عشق است

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 17:4 توسط 2 دوست قدیمی| |

بوسه حرف تعجب است٬

چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت میکند...

بوسه ضمیر است٬

چون از قیدِ انسان خارج نیست...

بوسه حرف ربط است٬

چون ۲ نفرو به هم متصل میکنه...

بوسه اسم است٬

چون عمومی است...

بوسه فعل است٬

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:51 توسط 2 دوست قدیمی| |

 

من دلم با تو بود

 تو سرد شدي

 آنقدر سرد كه

ناچار گرمايم را به تو بخشيدم

و تو به من

تهمت سردي زدي...

 

خدا خیلی بزرگه

اما ما

خيلي كوچيكيم

خدا ما رو كه اينقدر

كوچيكيم

فراموش نمي كنه

اما ما

ما خداي به اون بزرگي رو

 فراموش مي كنيم...        

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:22 توسط 2 دوست قدیمی| |

 نمیدانم ...

نمیدانم

شاید در کوچه پس کوچه های مهربانی

در خیابان تنهائی

هنگام عبور از گلفروشی بتوانم :

نگاهت را پیدا کنم

 نمیدانم

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 16:14 توسط 2 دوست قدیمی| |

من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام !

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،‌ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

 

مردم موفق امروز کودکان جشور ديروز بوده اند

 

آتش خشم را با آب سکوت خاموش کن

 

موفقيت به همان اندازه شكست خطرناك است .

 


ادامه مطلب فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:23 توسط 2 دوست قدیمی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت